زانوی یوسف خورد ب شیشه عسلی و جر خورد.
دکتره همش ب من گیر میداد:/
پاش و بخیه زدن:/
تو راه برگشت گف من نوشابه و کیک میخام!!!
من براش رانی و کیک خریدم:/
مغازه داره دوس پسر سه چارتا از دوستام بود:/
از قیافش خندم گرفته بود
مث قلمراد بود:D
کیکم خورده بود یخوردش مونده بود گوشه صورتش:/
خخخخخ
برچسب:
نویسنده: یوسف قنبریپور